وای خدای من این شفیعی کدکنی اخرشه کلی شعر قشنگ از شفیعی کدکنی

تقدیم به همه عاشقا

چند سال پیش ...
وقتی كه تركم می كردی ؛
گفتی كه از یاد ببرم ؛ هر آن چه بین مان بود
.........
و من نیز اسمت را

بر در و دیوار نوشتم
تا خاطرم باشد كه باید ...
 

فراموشت كنم !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


 

 

کلمه
کلمات
کلام نمی آید بر لبم
وقتی تو اینجایی
لب سکوت میکند
انگار چشمها تا به حال
ندیده اند
فرشته ای به این زیبایی
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یکنفر در همین نزدیکی ها
چیزی
به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیا
تنها تو را باور دارد ...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


 

 

باد
به نوازش گیسوان من بیا
و فریاد مرا با خود ببر
بی‌ وفا یان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رو یانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من بر افروختند

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تو
دیدم
توی بارون قدم به قدم
منو تو کنار هم
من با باله پرواز توی اوج آسمونها
تو با گرمای حرفات توی دل ابرا
سرمای خیسه بارون روی شونه هام
گرمای حرفات روی نفسام
تاریکی‌
شوم شب اومد سراغم
ترس از دوری چشمات اومد سراغم
لحظه وداع چشمات
دوری از گرمای نگات
پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم
لمس پرهاش کرد
بیدارم
نگاه من به اتاق
خالی‌
خالی‌ از اون رویای خیالی

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


 

 


نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


 

 


باز هم شب آماده
شب لباس سیاهه خود را به تن کرده
سیاه تر از همیشه
همه خوابند
ولی‌ چشمهای من خواب را نمیخواهند
من از شب هراسانم
ستاره ای دیگر نیست
مهتاب هم بخواب رفته
من بیدار به انتظار مهتاب
شبی‌
مهتاب خواهد آمد
باز هم انتظار
چند سال از این انتظار می‌گذرد؟
ده، بیست، سی،......

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این ســـینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گل واژه نیست
گل ترانه نیست
گل بهانه نیست
گل شاهپرک نیست
گل تنها نگاه توست
در قلب کوچک من جوانه می دهد
ودر زمین سبز عشق
بهانه می گیرد آغوش ات را
همراه باد می رقصد
و واژه می شود
و شعر مرا پر از نامت می کند

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم...
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خواب هاي رويائي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم؛ پر شدم؛ ز زيبايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 13:0  توسط زیبا   | 

سلام امروز هم اومدم سرکار نمیدونم چی شده بهم خوابم میاد وحشتناک دیروز از وقتی رفتم خوابیدم تا افطار مثل مرده هام از خواب

صبح خواب موندم ایستگاه بالایی پیاده شدم

هی اینم از این روزها

راستی یه میل رسید به دستم  از شفیعی کدکنی خیلی قشنگه

نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 12:56  توسط زیبا   | 

سلام خوبين دوستاي گلم امروز اومدم سركار راستش توي كارم يه استرسي دارم كه هي ميخواد يكي از حسوديش من رو منشي كنه و من رو زمين بزنه نميزاره پيشرفت كنم منم نميخوام مسخره ها من رو فرستادن يه واحد ديگه كه مستقله و يه شركته كه داره تازه راه مي افته كمك كنم خيلي ها در گيرن مثل من اما هيچ كس از اتاقش نيومده اينجا جز من مسخره است نه؟

مربوط به اون خانم حسود كه مديرم ميشه 

خدايا خودت درست كن اينم من بهت اعتماد ميكنم و ازت الان ميخوام برگردم اتاقم و به شدت كمكم كن اوج بگيرم و كسي نتونه اذيتم كنه و تازه خدايا نزار كلكش واسم بگيره برگردم اتاقم 

همكارام حتي اكسل و ورد بلد نيستن شدن رئيس من كه توانمندم ظلم مي كنن

خدايا روز اول ماه رمضون هست اولين دعام رو كه ديروز كردم حالا دومين دعام واسه كارم هست 

خدايا فرياد زدم شنيدي 

مرسي منتظر جوابت هستم حتما جواب خدا رو به همه ميگم 

اينجا يه كم خصوصي شد البته

ديروز داشتم از سردرد معده درد مي ميردم حالم خيلي بد شده بود من روزه نمي گيرم بگم نميتونم رفتم هي خوردم خوابيدم تا خوب شم بهتر بودم 

صبح اومدم هم خوب بودم اما فكر كنم داره سرم درد مي گيره ديشب به n 2 اتا اس مس دادم با عصبانيت كامل

از دستش خونسرديش عصبي بودم

استرس كارم رو بگو گفتن ميخوان مدير مالي رو بيارن بياد جاي من من برگردم چون جا ندارن واسش 

خدايا معجزه كن خداي گناهكار ها معجزه كن فعلا بازم ميام 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 9:59  توسط زیبا   | 

بگم امروز نمازمو خوندم من که ول کنه خدا نیستم اخر از دستم خسته میشه میگه بیا قبول
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 15:4  توسط زیبا   | 

سلام امروز یه سایت جدید پیدا کردم فکر کنم خوبه من که توش رفتم حرفمو زدم جواب هم دادن دوست داشتین برین فکر کنم خوب باشه براتون

http://ravanshenasi.ravabet.com/activity

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:10  توسط زیبا   | 

خدایا این ترس رو از وجودم بگیر و حل کن مشکلم رو

مشکل همه رو حل کن 

ساعت کاریم شده ۸ تا ۱۵:۳۰

خواهرم که کوچکتر از منه نامزد کرده ولی من هنوز ....

نامزدش رفته تایلنددختر خوبی بود ولی الان یه سلیته گری می کنه واسه من که نگو

راستش تو خونه خیلی اذیت میشم

انقدری که میخواستم خودمو بکشم یا جدا زندگی کنم

خانواده ام مثلا جزء فهمیده ترین ها هستن این طوری رفتار می کنن وای به حال بقیه

ولی بگم خیلی سخته وقتی حائل و پرده احترام از بین بره دیگه رفته بابام خیلی بهم می پره خیلی تا حدی که هجوم میاره طرفم حرفهای بد بهم میزنه خیلی بد مادرم که میگه ترشیده حالا فکر کنید شیرین چه طور رفتار می کنه با من

راستی انقدر دعا میخونم گریه میکنم

برای شیرین کادو میارن به من پز میده با تلفن حرف میزنه به من پز میده باهم حرف نمیزینم ولی هر چی دلش بخواد اذیتم می کنه اگه جواب بدم همه میگن من مقصرم من حسودی کردم میگن روانی هستی ترشیدی کسی تو رو نمی گیره ۲ ساعت بیشتر نمی بینمشون در طول روز

صبح زود میام سرکار که شب برم خونه زود بخوابم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 8:58  توسط زیبا   | 

سلام صبح بخیر حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد

خدایا این ماه همه می تونن بیان خونت مهمونی

وقتی مهمون میاد هر چی داریم براش میاریم

خدایا هر چی بخوام بهم میدی خدایا دارم یه دعایی میخونم که ۱۴ روز طول می کشه امروز نهمین روزش بود و من خیلی ترسیدم

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 8:40  توسط زیبا   | 

دیگه واسه امروز افتتاحیه بسه از تشریف فرمایی تون خیلی خوشحال شدم

برم زبان بخونم اگه شد با این فکر داغون

تا فردا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:35  توسط زیبا   | 

بگم امروز نرفتم ظهر نماز بخونم من همیشه سر وقت نماز میخوندم تا الله اکبر می گفت من سر نمازم بودم

ولی خیلی شاکیم بد جور ای کاش میشد......

نمیدونم کار بدیه یا خوب ولی نخوندم

اونایی که نمی خونن اوضاع بهتری دارن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:26  توسط زیبا   | 

هر روز میام و حرفامو می نویسم

امیدوارم تو این راه دوستای خوبی پیدا کنم و موفق شم

از صبح اومدم معمولی بود نزدیکه ساعت۱۱ بود مدیرم صدام زد رفتم پیشش گفت فلان کار رو کن کار منشی بود که نیومده بود ۲ ساعت طول کشید و برگشتم خیلی خوشم نیومد

سر ظهر یعنی ساعت ۲ هم با n( ميگم n كيه و از كجا اومده)حرف زدم با چت ۲ دقیقه کار واسش پیش اومد و رفت

الانم دارم فکر میکنم و هی تو دلم خدا خدا می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:16  توسط زیبا   | 

سلام خوش اومدی زیبا خانم

امروز ۹/۵/۹۰ اولین روز افتتاح وبلاگم هست

نمیدونم ناراحتم این کارو کردم یا همیشه ادامش میدم.

راستش امروز تصمیم گرفتم داستان زندگی مو بنویسم شاید جالب نباشه ولی هیچ کس رو پیدا نکردم بهش حرف بزنم و دلم دیگه جا نداره

خدایا میشه ارزوی من و همه رو براورده کنی

فقط باید فکر کنم ببینم از ماجرای ۴ سال پیش شروع کنم یا امروز ولی همش یه جورای بهم وصل هستن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:11  توسط زیبا   |