خدایا این ترس رو از وجودم بگیر و حل کن مشکلم رو

مشکل همه رو حل کن 

ساعت کاریم شده ۸ تا ۱۵:۳۰

خواهرم که کوچکتر از منه نامزد کرده ولی من هنوز ....

نامزدش رفته تایلنددختر خوبی بود ولی الان یه سلیته گری می کنه واسه من که نگو

راستش تو خونه خیلی اذیت میشم

انقدری که میخواستم خودمو بکشم یا جدا زندگی کنم

خانواده ام مثلا جزء فهمیده ترین ها هستن این طوری رفتار می کنن وای به حال بقیه

ولی بگم خیلی سخته وقتی حائل و پرده احترام از بین بره دیگه رفته بابام خیلی بهم می پره خیلی تا حدی که هجوم میاره طرفم حرفهای بد بهم میزنه خیلی بد مادرم که میگه ترشیده حالا فکر کنید شیرین چه طور رفتار می کنه با من

راستی انقدر دعا میخونم گریه میکنم

برای شیرین کادو میارن به من پز میده با تلفن حرف میزنه به من پز میده باهم حرف نمیزینم ولی هر چی دلش بخواد اذیتم می کنه اگه جواب بدم همه میگن من مقصرم من حسودی کردم میگن روانی هستی ترشیدی کسی تو رو نمی گیره ۲ ساعت بیشتر نمی بینمشون در طول روز

صبح زود میام سرکار که شب برم خونه زود بخوابم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 8:58  توسط زیبا   |